JavaScript Codes
اگر به خانه ای من آمدی**برای من ای مهربان چراغ بیاور**ویک دریچه که از آن** به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387,02,02 ساعت 07:45 AM

-                                    

۷۸۶

(بنام دوست که هرچه داریم ازوست)

 

پرچم سه رنگ ما بادا بلند تا آسمان

سربلند و جاویدان باد ملت افغانستان

 

1387,02,02 ساعت 07:05 AM

تذکر: لازم به ذکر است که در خلال بازدید و مطالعه مقالات مختلف در سایت ها ناگهان به مقاله ای برخوردم که در اولین نگاه مجذوبش شدم . وقتی شروع به خواندن این دست نوشت ناب کردم در همان مرحله آغازین خودم را در سرزمین وسیع معنویت و حقیقت یافتم . براستی نویسنده چیره دست تا چه اندازه حقایق را با ظرافت متحیر کننده منعکس کرده که به محض برخورد دیده گان به این حقایق ، انسان بطورغیر منتظره معنویت را در درونش میافت.

وقتی رسیدم به نصفه های این مقاله معنوی، ناخود آگاه اشک همچو باران از چشمانم سرازیر شد و تازه داشت بغض های دیرینه می ترکید. تازه درد هاومصیبت های مشترکمان وجودم را بشدت تکان میداد....!

با درک واقعیت های تلخ تاریخ آنقدر متاثر گشتم و....... آنقدر گریستم تا اندکی عقده های دلم باز شد.

اما با ختم این نوشته ارزشمند  تازه پیام نویسنده نابغه را فهمیدم.........

هزاران درود بر روان پاک و مطهر استاد شهید و پیروز باد نویسندگانی که همیشه تجلی بخشی واقعیت هاست.

جهت دسترسی شما عزیزان عین همان مقاله را اینجا گذاشتم  تا باشد وجدان های پاک شما واقعیت های تاریخ را به قضاوت گیرد.       ( عبدالله نظری )

                          

                                               درچشمان آبی او

از: اسد بودا

«این پیاله عهد جدید است در خون من »

                             (عیسی مسیح)

 

«از خدا خواستم خونم در کنار شما بریزد»

                                        (مزاری)

 

مزاری، رستاخیزِ جاودان عدالت است و سالیادش صحرای محشری که ما را به دادگاه تاریخ فرا می‌خواند؛ برای عدالت‌خواهانِ افغانستان، روزهای پایانی سال، روزهای تجدید میثاق با خون مزاری است و مردم ما در سراسرِ جهان صدای عدالت‌خواهانه مزاری و شهدای مقاومت غرب کابل را فریاد می‌کشند. به رغم برخی حاشیه‌ها، فرصت‌طلبی‌ها، سوء استفاده‌ها و نگاه‌های سیاسی‌ـ‌‌ابزاری که در جهانِ انسانی رایج و معمول و حتی اجتناب‌ناپذیر است، در این امر نمی‌توان تردید کرد که اکنون مزاری به ”خواستِ‌عمومی“ و تنها صدایی ”اعتراضی“، ”انتقادی“ و ”اشتراکی“ بدل شده که با او می‌توان وضعیت غیرعادلانه موجود را نقد کرد، حتی کسانی چون ”احمدضیا مسعود“ و ”یونس‌قانونی“ و ”عبدالرسول‌سیاف“ و... که دیروز دشمنانِ سرسخت و کینه‌توز مزاری بودند اکنون نا گزیرند در پیشگاه تاریخ در برابر عظمت و پاکی مزاری اعتراف نموده و از او به عنوان یگانه ”شهید راه عدالت“ یاد نمایند. امسال تقریبا در تمامی قاره‏ های زمین مردم ما سالیاد شهید مزاری را گرامی داشتند، از افغانستان و ایران و پاکستان تا اروپا و آمریکا و استرالیا، هرکسی به اندازه توان خویش تلاش کرد با پیشوای ”جنبشِ عدالت‏خواهیِ افغانستان“ تجدید عهد نموده و ”آرا“ و افکار و آرمانِ عدالت‏خواهانه مزاری را بسط و گسترش دهند. براساسِ گزارشِ تصویری که ”رضا کاتب“ از مراسم کابل تهیه کرده است، نوجوانان برای پاسداشتِ عدالت ”سرود “ خواندند. همچنین طبق این گزارش یکی از معلولینِ دوران مقاومت غرب کابل پس از سیزده‌سال رنج جسمی و روحی، احساسش را نسبت به مزاری این گونه بیان می‌کند: «پاهایم را در جنگ‌های غرب کابل از دست دادم. اما اگر دو پای دیگر هم می‌داشتم، باز هم آن‌ها را به ”بابه‌مزاری“ تقدیم می‌کردم»، اگر در این احساس تامل نماییم که نه بیانِ سیاسی، بلکه یک احساس صادقانه است، به روشنی در می‌یابیم که ”عشقِ‌“ مردم نسبت به مزاری بسیار عمیق‌تر از آن است که در تخیل ما بگنجد؛ مزاری، تلاقی ”عشق و عدالت“ است. در وضعیت کنونی که دیوار اخلاق کاملا ویران شده است، هنوز عشق مزاری می‌تواند مبنای "آرمان عدالت‌خواهانه" قرار گیرد که ”آرزوهای‌‌اخلاقی“ و ”انسانی“ ما را جهت بخشد.

«پاهایم را در جنگ‌های غرب کابل از دست دادم. اما اگر دو پای دیگر هم می‌داشتم، باز هم آن‌ها را به ”بابه‌مزاری“ تقدیم می‌کردم»

 

من اما امسال، سالیاد مزاری را در سکوت و خاموشی گذراندم و سعی کردم با پناه بردن به ”تاکستان رستگاری سکوت“، ”یاد“ مزاری را در خاموشی و بی ‌زبانی به شکل عارفانه تجربه نمایم. دلیل این سکوت آن بود که حس می ‏کنم سخن گفتن در باره مزاری و شهدای مقاومت غرب کابل کار آسان نیست. ترجمه خون به واژه‌ها امر ممتنع و محال است. خون، کلام زنده است و برگرداندن آن به ”زبان‌هبوط“ که مغاک پرنشدنی میان ”زبان“ و ”حقیقت“ فاصله ایجاد کرده است، علاوه بر آن‌که ما را از حقیقت دور می‌کند، مسئولیت اخلاقی و انسانی دارد و بنا بر این می‌بایست هنگام سخن‌گفتن حیثیت اخلاقی ”خون“ و ”بیان“ را که هردو ”مقدس“‌ـ‌اند، لحاظ کرد. ما حق نداریم در باره مزاری سخن بی ‌معنا بگوییم، مزاری پاسخی به تمامی بی ‌عدالتی ‌ها، نسل‌کشی ‌ها و کله‌منارشدن‌ها است؛ کلیشه‌سازی مزاری و تبلیغاتی ‌کردن آرمان او، خیانت به جنبشِ عدالت‌خواهی است و ما را در صفِ خاینان قرار می‌دهد.کلیشه‌سازی ‌ها، یادآوری نیست، فراموشی، ظلم مضاعف و کشتن نام مزاری در قربان‌گاه واژه‌های فاقد پیام است. به جای آن‌که از مزاری کلیشه‌های برای ارضایِ لذت حس تکرار بسازیم و یا آرمان انسانی او را در مذهب و قوم و قبیله فرو بکاهیم، بهتر است سکوت نماییم، زیرا در عالم سکوت به جای آن‌که بگوییم:«مزاری» و بدین طریق مزاری را به تجربه مکرر و بی‌معنای زبانی تبدیل کنیم، حقیقت او را با احساس درک می‌کنیم، با یک نوع شهود بی‌واسطه‌ای که میان ما و مزاری پیوند وجودی و ”انتولوژیک“ بر قرار می‌سازد. یعنی زبان ما خاموش است، ولی قلب ما مزاری را درک می‌کند و در عشق او می‌تپد. مزاری، بیش از آن‌که گفتنی باشد ”حس‌کردنی“ و ”فهم‌شدنی“ است، نباید رابطه با مزاری را صرفا در ”میانجی‌گری“ زبان محدود کرد. باید ”دیوانه“ شد، ”عارف“ شد، ”عاشق“ شد و در خلسه عارفانه،ـ‌عاشقانه، حقیقت او را مجنون‌وار شهود کرد. برای اینکه حقیقت سخنم را در یابید، یک بار سعی کنید مزاری را بی ‌کلام، بی ‌آن‌که حتی نامش را ببرید، حس کنید، و خواهید فهمید که چقدر زنده و جاودان است و چگونه دیوانه‌مان می‌کند و جان و روح ما را به آتش می‌کشد. همان‌گونه که واژه‌ی ”باران“ یا ”گل‌سرخ“حجاب است، حقیقت باران وگل‌سرخ را مستور می‌سازد و نمی‌توانیم از طریق این واژه‌ها طراوتِ باران را دریابیم و ظرافت غیر قابل توصیف گل‌سرخ را، کلام نیز میان ما و مزاری ”فراق“ ایجاد می‌کند، «فراق هست، زیرا کلام هست».کسی‌که نتواند مزاری را در بی‌کلامی حس کند، در واژه‌های زبانی هرگز او را حس نخواهد کرد، کسی‌که نتواند مزاری را در ”سکوت“ دریابد، در صدا هرگز در نمی‌یابد. کسی که قلبش نسبت به مزاری بی‌اعتنا است، گوش و زبان و فکر او نیز بی‌اعتنا خواهد بود. یهوداها، مزاری، این ”مسیحِ مصلوب“ را نمی‌فهمند و هرگز نخواهند فهمید. یهوداها، به مزاری خیانت خواهند کرد. آن ”مرد بیگانه“ که نمی‌دانم که بود و از کجا! و فقط همین قدر می‌دانم که تنها آشنای من است و اکنون در ”کوهسارِ ‌روح“ مزاری را در سکوت تجربه می‌کند، درست می‌گفت که در عصرِ غوغا و شعار و آشوب که عصر کوتوله‌ها است، سخن بی‌معنا می‌شود. گوش‌های بی‌اشتهای کوتوله‌های ”عصرکوتولگی“ تحمل شنیدن کلام را ندارند و حقیقت مزاری را در نمی‌یابند؛ در چنین وضعیتی سکوت را باید هنرمندانه‌ترین نوعی ”بیان“ دانست و ”ما باید آن قدر هنرمند باشیم که با سکوت خویش سخن بگوییم، زیرا تنها با سکوت است که می‌توان گویا بود“.

کاش همچون ”مردبیگانه“ آن‌قدر هنرمند می‌بودم که در عصر بی‌اشتهایی گوش‌ها حقیقت را در ”تاکستانِ رستگاریِ سکوت“ شهود نمایم، کاش می‌توانستم در ”کوهسارِ روح“، مزاری و سکوت صدساله تاریخم را از زبان خاموش سکوت بشنوم، اما نه، من آن قدر هنرمند نیستیم که با سکوت گویا باشم، تنها ”مردِبیگانه“ است که با سکوتِ خویش، باطن عصر بی‌معنایی را که عصر کوتوله‌شدن انسان است، به نمایش می‌گذارد؛ نه، من هنوز به ”هنر‌سکوت“ که ”هنر کشف‌ حقیقت است“ دست نیافته‌ام، باید در مکتب ”مردبیگانه“ سال‌ها تعلیم نمایم، تا زبان سکوت را بفهمم، مخصوصا سکوتِ صدساله‌ی را که هیولا بر شهرهایم فرمان رانده است، صداها را بلعیده است و واژه‌ها را. من امشب دلتنگم و می‌خواهم هم‌صدا با عدالت‌خواهان کشورم از ”مزاری“ بگویم. دلم می‌خواهد در باره مزاری یاد داشتی بنویسم و یا دست‌کم در پیشگاه او عاشقانه به نماز بایستم و غم‌های زمانه‌ام را با او بگویم. اما سخنی تازه‌ای در ذهنم نمی‌رسد. باید اعتراف کنم که سخنی تازه‌ی ندارم، هیچ سخنی تازه‌تر از خود ”مزاری“ نیست، و هیچ ”کلامی“ زنده‌تر از او نخواهد بود و هیچ نگاهی با شکوه‌تر‌ و خیره‌کننده‌تر از نگاهی او که امشب این چنین مست و دیوانه ام کرده است، وجود ندارد؛ مزاری، برای مردم ما اولین و آخرین «بیان‌حکیم» است. تاریخ ما، کلام ناگفته است و مزاری تنها «کلام ناطق» که تاریخ ما را باز می‌گوید. امشب این کلام ناطق در من به سخن آمده، و سکوت و انزوایم را در هم می‌شکند. شاید بتوانم با به صلیب‌کشیدن خویش در میخ‌کلمات، با این مسیحِ مصلوب‌تاریخ در این عشاء ربانی گفت‌ و گو نمایم. یک حسِ عرفانی مسیحایی اندک اندک در وجودم بال می‌گستراند: حس ”کلمه‌شدن“. امشب شب عروجِ مزاری به ”سرای‌ملکوت“ است، به ملکوتِ خدا، به ملکوت دل‌های هزران انسانِ مشتاق و عاشق و شوریده. امشب عشق مزاری در دلم شعله‌ می‌کشد و مثل تمامی عاشقانِ او دلتنگِ مزاری هستم. امشب مجنونم، مجنونِ مجنون، دلتنگِ سال‌هایی که ”بابه“، این «کلام ناطق الهی» در غرب کابل در برابر تاریخ ایستاده بود؛ می‌خواهم ”مشقِ‌نام مزاری“ کنم که اکنون به یک ”خاطره ‌ازلی“ مبدل شده است، بدون مزاری نمی‌توان خویشتن را به خاطر آورد و یا در باره گذشته و آینده اندیشید.

 نمی‌دانم از کجا آغاز کنم؛ به من حق بدهید، زیرا وقتی انسان در برابر یک متنِ بی‌آغاز و بی‌پایان قرار می‌گیرد، نمی‌داند روایت را از کجا آغاز کند. در این جا فقط مسئله اختتام نیست که روایت‌گران و روایت‌شناسان را در گیجی فرو می‌برد، مسئله آغاز نیز هست، مسئله‌ی تاویل نیست، مسئله روایت نیز هست، مسئله دریافت نیست، با مسئله صورت‌بندی نیز مواجه هستیم. مزاری، کلام جاودان تاریخ است، ”حکمتِ‌خالده“؛ مزاری ”کلمه“ است، مسیحِ مصلوب که «در او حیات بود و حیات نور انسان بود. و نور در تاریکی می‌درخشد و تاریکی آن را در نیافت... او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد.(یوحنا، ۱_ ۴، ۵)» آری! دوستان نمی‌دانم از کجا بگویم، مزاری متنی است که می‌توان بی‌نهایت تاویل کرد. مزاری، قصه دلتنگی است، و در عین حال قصه شادی نیز هست، مزاری، زخم تاریخی و همچنین شفای زخم‌تاریخی نیز هست.

دلم می‌خواهد از یک چیز ساده و در عین حال پیچیده و دشواریاب شروع کنم: ”نقاشی علی بابا اورنگ“، آن هم نه در باره تمامی این نقاشی، بلکه فقط در باره «چشمانِ‌آبی مزاری» که تنها یک ”اورنگ‌ عاشق“ می‌تواند چشمانِ مزاری را به این خوبی نقاشی کند. می‌خواهم در «چشمانِ آبی مزاری» خیره شوم و این شب تاریک و هولناک را در روشنی نور فروزان «چشمانِ‌آبی مزاری»، در عشق و مستی به سر کنم. امشب از شراب سکرانگیز این چشمان می‌نوشم تا مست حقیقت شوم، همان‌گونه که «اورنگ» مست حقیقت شد و چشمانِ مزاری را تا این حد زنده به تصویر کشید. در این‌جا با یک مسئله‌ی ”کانتی“ رو به‌رو هستیم؛ کلام، قادر نیست، این چشمان زیبا را توصیف کند، فقط حس زیبایی‌شناختیِ یک هنرمند، آن هم نه هر هنرمندی، بلکه ”اورنگِ‌عاشق“ است که چشمان مزاری را این قدر زبیا و ”استعلایی“ به تصویر می‌کشد؛ زیبایی، امر گفتنی نیست، زبیایی مفهوم نیست، تا با زبان توصیفش کنیم، زیبایی را باید حس کرد، همان‌گونه که ”اورنگ“ زیبایی این چشمان را حس کرده است و سپس مست و دیوانه‌وار با ترکیب بی‌شمار رنگ، آن را به زبان تصویر بیان کرده است؛ اورنگ، از همان قدیم عاشق مزاری بود، یک‌بار ملیون‌ها نقطه را با هم ترکیب کرد و پرتره‌ی مزاری را ترسیم نمود؛ این بار اما یک عشق آبی به سراغ اورنگ آمده؛ عشق آبی چشمان مزاری؛ عشقی که امشب مرا نیز دیوانه کرده است، امشب من نیز اورنگ عاشق شده‌ام، به چشمان مزاری نگاه می‌کنم؛ چشمانِ مزاری زیبا است، بادامی، گسترده و پهن، همچون نیلوفرکبود، چشمان مزاری تابان است، همچون نور خدا. امشب از پیالة عهدِ جدید نوشیده‌ام، از پیاله‌ی خون مسیح، یک حس اورنگ‌شدن به سراغم آمده تا ”جنونِ‌نصیر“ را در این چشمان تجربه کنم. اکنون این تصویر در برابر من است؛ به چشمان درخشنده و پرفروغی مزاری خیره‌شده‌ام که تاریخ انسان را ورق می‌زند و مرا وا می‌دارد در این خلوت شبانه‌ام در پیشگاه این چشمان به نماز بایستم. نمی‌شود از ساحل بی‌انتهایی این چشمان، بدون ”تکبیره‌الاحرام“ عبور کرد؛ در افق این چشمان، چشم‌انداز به وسعت تاریخ انسان گشوده می‌شود؛ این چشمان آیة مقدس است که در آن فروغ ”حقیقت“ می‌درخشد. شکوه این نگاه برایم همیشه دیدنی بود و امشب در نقاشی اورنگ بسیار دیدنی‌تر شده است؛ این چشمانِ آبی همان ”رود ‌نیل“ است که ”تابوت عهد“ موسی را در دستانِ امواج مهربانش دارد. نخستین‌بار در این چشمان ”خیمه ‌اجتماع“ برپا شد و در آن مردم با ”خدا“ سخن گفتند و در خدا نام یافتند. این چشمان، همان صحرای سینا است و من آواره‌تر از ”موسی“ در این شب تاریک بیابان‌ها را به دنبال ”آتشِ حقیقت“ در می‌نوردم، تا همچون ”پرومتئوسِ شهید“ آن را از ”خدایان“ بربایم و به انسان‌ها آیات مقدس و آتشینِ ”طغیان“ را تعلیم دهم؛ شرارِ این چشمان، شرارِ ”عشق“ است و اکنون که خودم را در افق دید این چشمان احساس می‌کنم ”تمامی جهان از آن من است“. من یک گناهکار بودم، یک مجرم مادرزاد، جرمی خاصی نداشتم، من به خاطرِ «بودنم» مجرم بودم؛ نخستین‌بار ”بابه“ در آب زلال این چشمان ”غسل‌ِ تعمیدم“ داد، «تطهیر» شدم و به حیث یک انسان «تقدس» یافتم و پله‌های وجود را تا مرتبة «ولقد خلقناالانسان فی‌احسنِ تقویم» پشتِِ سر گذاشتم. نخستین کسی که گناه بودنم را در یافت ”مزاری“ بود، در چشم‌انداز این چشمانِ بود که در یافتم: «موجودیتِ ما در خطر است، هستیِ ما در خطر است!» این هستیِ گناهکار امشب در اقیانوس آبی چشمان او تقدیس می‌شود، به تقدس دست می‌یابد. این چشمان آبی که امشب لبریز از حقیقتم کرده است، همان چشمان موسی است که خدا به او گفته بود: « نزدِ قوم برو و ایشان را امروز و فردا تقدیس نما.(سفرِخروج، ۱۹_ ۱۱)» این چشمانِ آبی تداعی‌گر همان چشمانِ آبی مسیح است که در کوه جل‌جتا در غروب خونین طوفان بر پا کرد تا زشتی‌ها و پلیدی‌های روح را تطهیر نماید. نگریستن به این چشمان دشوار است، من از این چشمان خجالت می‌کشم و نگاه بلند و سرشار از اعتمادش تحقیرم می‌کند.

یادم می‌آید در شامگاه غروب این نگاه، ”بلای‌تاریکی“ شهر کابل را فراگرفت و غرب کابل در غبار دود و تاریکی خاکستر شد و اکنون ”خرابه‌های خاطره“ و ”شهر شهید افشار“ بر آن روزهای تاریک شهادت می‌دهند. طلوع و غروب خورشید این نگاه، تقدیر ما را رقم می‌زند، نمی‌شود از افق آبی این چشمان دور شد، نمی‌شود بی‌لبخند نگاه مزاری زیست؛ امشب کشتی تخیلم در امواج خیزان و خروشان ”چشمان آبی مزاری“ بادبان بر افراشته است و حلقة باریک و نامرئی این چشمانِ بادامی مرا به دنیای متافیزیک می‌برد، به خلسه و رهایی مطلق تا اورنگ‌تر از ”علی‌بابا اورنگ“ در آن مستی ایمان را تجربه کنم. خطوط ناپیدای این چشمان شرقی، ”اشراق‌حقیقت“ و ”حقیقت‌اشراق“ است که مرا به ساحل امید و رهایی می‌رساند، به آن‌جا که ”نجات و رستگاری“ است و آوارگی‌ قوم بیایان‌گرد این ”موسای خراسان“ به پایان می‌رسد. آیا این رنگ آبی دریا است یا آسمان؟ می‌تواند هردو باشد؛ زمین و آسمان را می‌توان در آن خلاصه کرد. می‌توان پرنده بود و در آسمان آبی بی‌کران این چشمان پرواز کرد و یا ماهی شد و دریای "آبی‌ِ‌ایمان“ شنا کرد. ”چشمانِ مزاری آیه هستندگی ما است“؛ تمامی هستی را می‌توان در نگاه او خلاصه کرد. این چشمان، جشمه جوشان هستی است و در این نگاهی دوخته به اُفق‌های دور، دوخته به سه جهت، یعنی آینده، اکنون و گذشته، آیات ”نجات“ را تلاوت کرد.

 آی مردم! ”آواز شادمانی سردهید، آی! مردم در پیشگاه این چشمان نماز برید“، این چشمان ”وعده رهایی“ است؛ آیات ”عهد“ است که ”خون خدا“ با مردم بست: «از خدا خواستم خونم در کنار شما بریزد.» آری خونش را در کنار ما ریخت « این است خون عهدی که خدا با شما قرار داد. به حسب شریعت تقریبا همه‌چیز با خون طاهر می‌شود.(عبرانیان، ۹_ ۲۱، ۲۲)» خونش ایمان شد، دوستی شد و به صد سال سردرگمی و بی‌زبانی ”بابِلی“ قوم گناهکار ”هزاره“ پایان داد، محراب شد، حقیقت شد، افشارشد، غرب کابل شد، ارزگان شد، مزارشد، یکه‌ولنگ و بامیان شد، صادق سیاه شد، همه شد. امشب در دشت پهناور این چشمان ”زاوُل“ گمشده‌ام را پیدا می‌کنم، سرزمین‌های مغصوبم را، اکنون و گذشته و آینده‌ام را. امشب مست شرابِ این چشمانم. لعنت بر آن کسی که شادی این نگاه را نمی‌یابد و نفرین بر آن کسی که رنج و اندوه این نگاه را نمی‌فهمد. این نگاه، لطف و خشم را همزمان در خود دارد، در آرامش این نگاه می‌توان پناه برد، اما بترسید از آن روزی که این دریای زلال و آبی طغیان کند. امشب دلم آواز شادمانی سرداده است، سرود  رهایی و رستگاری؛ در پناه لبخند این چشمان جهان را به هیچ گرفته‌ام. چرا مست این چشمان نباشم؟ این چشمان مرا به دنیای «فیض‌محمدکاتب» می‌برد و چرا دیوانه نباشم وقتی با خیره‌شدن به آن‌ می‌توانم ”جنون نصیر“ را تجربه کنم. چرا به حقیقت آبی این چشمان ایمان نیاورم؟ وقتی این چشمان وجودم را از حقیقت لبریز می‌سازد، به روشن‌شدگی دست می‌یابم و «بودا» می‌شوم. با نوشیدن شراب این چشمان می‌توان به خلسه بوداشدگی دست یافت، به حقیقت ایمان آورد و تا ابدالاباد ”بودا“ ماند، و اورنگ، آری ”علی بابا اورنگ“ اعجاز این چشمان را بیش از هرکسی دریافته است و چقدر خوب حقیقت این نگاه ناب را به نگاهی حسی و قابل دید ترجمه کرده است. نمی‌دانم اورنگ چگونه توانست به این خلسه عارفانه دست پیداکند و چقدر برایش کیف‌آور بوده است؛ دستان مقدسِ اورنگ چگونه اعجاز این نگاه را کشف کرد و چگونه این چشمان آبی در دستانِ اورنگ نمودارشد و با او به زبان رنگ سخن گفت، همان‌گونه که خدا در کوه سینا بر موسی متجلی گردید و موسی کلیم شد، اورنگ، «کلیم‌نگاه مزاری» است، با چشمان آبی مزاری ”سخن“ گفته است! این نقاشی جوششِ عشق اورنگ است، بیان‌گر ”ایمان“ او که ایمان را در رنگینِ‌کمان نگاه مزاری تجربه می‌کند. این چشمان سکونت‌گاه خداوند است و مسجد و محرابی که آذان حقیقت جلوة بصری پیدا کرده و اورنگ توانست در پناه حقیقت این چشمان،”حمد“ و ”توحید“ را به زبان آبی رنگ‌ها تلاوت نموده و کلامِ شنیداری خدا را به کلام بصری و دیداری بدل کند. این چشمان «بیضاءٌ للناظرین» است، سرودهای مقدس ”موسی“ را می‌سراید و کلامِ خدا را به او وحی می‌کند: ”ای موسی! ای موسی!“ «برخیز و پیش روی این قوم روانه‌ شو، تا به زمینی که برای پدران ایشان قسم خوردم که به ایشان بدهم داخل شده، آن را به تصرف در آورند(تثنیه، ۱۰_ ۱۱)»

آری! دوستان، امشب دیوانه‌‌ام، دیوانه نگاه مزاری، امشب مستم، مستِ مست، زیرا در چشمان آبی مزاری ”تمرینِ‌‌بودن“ می‌کنم. ابراهیم پسرش را به قربانگاه برد، «ابراهیم دست خود را دراز کرد، کارد را گرفت تا پسرش را ذبح نماید. وفرشته‌ای خدا از آسمان وی را ندا در داد و گفت:” ای ابراهیم! ابراهیم! دست خود بر پسر دراز نکن، و بدو هیچ مکن، زیرا که الان دانستم که تو از خدا می‌ترسی، چون پسرِ یگانه‌ی خود را از من دریغ نداشتی(پیدایش، ۲۲_ ۱۱، ۱۲)»، اما مزاری خودش را به قربان‌گاه برد، تا با خون سرخش به تمامی امت‌های روی زمین برکت دهد. پس چرا نگریستن در این چشمان مرا دیوانه نکند! امشب مستم و می ناب شراب ایمان و مستی و جنون را تا ته به سر کشیده‌ام، امشب در چشمان آبی مزاری به ”جنون‌ استعلایی“ نایل شده‌ام، امشب خرابم، خراب‌تر از خرابه‌های افشار، تا بر حقانیت مزاری شهادت دهم؛ امشب به فنا دست یافته‌ام و در این نگاه نیست شده‌ام، امشب فقط و فقط یک ”نگاه آبی‌‌‌ام“ و با رنگ آبی‌ این چشمان یگانه شده‌ام. امشب در متنِ نگاه مزاری تمامی تاریخ را به تلاوت نشسته‌ام. دلم می‌خواهد در متن این چشمان به گذشته‌های دور سفر نموده و حقیقت‌ها‌ی گمشده‌ام را ”جست و‌جو“ کنم، به ”دهراود“ بروم، به ”دایه“ و ”فولاد“، به ارزگان سفر کنم تا گور ناپیدای پدرانم زیارت نموده و برای شادی روح شان آیات مقدس «چشمانِ آبی مزاری» را تلاوت کنم، به گورستان‌های که هستند، اما ناپیدا و گمشده در غبار، سوره ”آبی چشمان مزاری“ را بخوانم. باید در متنِ این چشمان ”زاول“، شهر به آتش سوخته‌ام را پیدا کنم. امشب به معراج این چشمان در پیشگاه مزاری نشسته‌ام؛ می‌خواهم در جغرافیای آبی این چشمان اوج بگیرم، ”بزرگ پادشاه زاول باشم و بر زمین و زمان فرمان دهم.“ تاریخ را دگرگون کنم و زمینی را که سال‌ها مرا از خود طرد کرده است، از حرکت باز دارم. باید در محراب این چشمان به نماز بایستم و نماز ناتمام ”میریزدان‌بخش“ را در مبعد ویران‌شده بودا قضا نمایم، در آن‌جا که «صلصال‌شهید»، حقانیت مزاری را با ذره‌‌ذره شدنش شهادت می‌دهد. و خبر بگیریم از ”چهل دختران“ خواهران شهیدم که در آغوش صخره‌ها جان دادند. می‌شود در قلمرو این چشمان به دنیای کاتب سفر کرد و تمام نا گفته‌های تاریخ را گفت. این نگاه، مطلق است، نگاه وارثان زمین است؛ پیوسته تکثیر خواهد شد، به تعداد نسل ابراهیم و تمامی ستارگان آسمان. خداوند با فیضِ آبی این چشمان به مردم ما برکت بخشید. این چشمان برای ما عهد عتیق و عهدِ جدید است. من امشب در متن آبی این چشمان آیات ”قرآن“ تلاوت می‌کنم:«من قتَل نفساً فکانما قتل‌الناس جمعیاً و من احیا نفسا فکانما احیاالناس جمعیاً.» دلم می‌خواهد در این چشمان به غرب کابل سفر کنم، لحظه‌هایی را در یابم که لحظه‌های حقیقت بودند. در صحرای سینای این چشمان دستان آن سه کودکی را برگیریم که از افشار می‌گریختند و نمی‌دانستد این جاده نامعلوم آن‌ها را به قربان‌گاه می‌برد تا خون سرخ شان تصویر شقایق را در متن سرک‌های کابل بازنمایی کند و صدای شکستنِ استخوان‌ها شان، طنین صدای فاجعه انسانی در تاریخ باشد. چه کسی جز مزاری به ما خبر داد که ”جهالت بر شهر هجوم آورده است!“، هیچ کس؛ و کدام نگاهی جز نگاهی مزاری دید که آن کودکان چه غم‌انگیز در جاده ورودی شهر به جرم بی‌گناهی شان در زیر تانک‌ها له شدند و لشکریان جهل بر مرگ آن‌ها کف زدند. کجا شد آن مادر پا برهنه‌ای که کودکش را در بغل گرفته بود! فقط در متن چشمانِ آبی مزاری“ این بر ترین ”حقیقت‌تاریخ“ است که می‌توان گورهای دسته‌جمعی، این حقیقت گمشده را پیدا کرد. این چشمان آبی”گواه تاریخ“ است، کدام رهبر جز مزاری تا آخرین لحظه در کنار مردم ایستاد و ”حجت تاریخ“ ما شد! پس بگذارید در دشت بی‌کران چشمان مزاری سفر نموده و هستی‌ تکه‌تکه‌ شده ام را به هم بخیه بزنم، همانند آن مادری که جسد پاره‌پاره‌ی فرزندش را با قطره‌های پیوسته‌ی اشک‌هایش بخیه می‌زد.

 مزاری، زنده است، مزاری زندگی است، مزاری می‌روید، و می‌شکفد و می‌رویاند و می‌شکوفاند. مزاری همان مسیحِ مصلوب همیشه زنده تاریخ ما است که می‌گفت: «من تاک هستم و شما شاخه‌ها. آن‌که در من می‌ماند و من در او، میوه بسیار می‌آورد، زیرا که جدا از من هیچ نمی‌توانید کرد. اگر کسی در من نماند، مثل شاخه بیرون انداخته می‌شود و می‌خشکد، در آتش می‌اندازد و سوخته می‌شود(یوحنا، ۱۵_ ۶، ۷)»، مزاری تاک است، و ما و شما شاخه‌های آن، هر آن‌که در چشمان آبی مزاری سکونت نگزیند و هر آن‌که در محراب این چشمان به نماز نایستد، می‌خشکد، سوخته می‌شود و از میان مردم ما طرد می‌شود، چشمان مزاری زیبا است، گسترده و پهن، همچون نیلوفر کبود، من و علی‌بابا اورنگ، امشب در پیشگاه این چشمان به نماز می‌ایستیم و از بلندای این چشمان جهان را به نظاره می‏نشینیم، تا زین پس نه هستی گناهکار مطرود، بلکه بزرگ‌پادشاه ”زاول“ باشیم.

 

 

 

1387,01,30 ساعت 08:04 AM

دختر جاغوری ام

نکته:شعر زیر سروده  عبدالخالق همت است که از مجله جاغوری شماره سوم گرفتم . امید که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد. (عبدالله نظری)



دختر جاغوری ام
درچهره چون پری ام
در قله های غزنی
همچون کبک دری ام

پرورده ای صوابم
هم صحبت کتابم
آراسته همیشه
با زیور حجابم

با عقل وهوش سرشار
شایسته ام به هرکار
هردفتر وکتابت
باشد به من سزاوار

هرچند کز دهاتم
شهریست هرصفاتم
درمشکلات دوران
با عزم و باثباتم

هستم مخالف جنگ
محبوب علم و فرهنگ
هم دشمنم همیشه
با کذب و لاف و نیرنگ

خدمت بود شعارم
اخلاص و صدق کارم
ننگ است جهل بر من
علم است افتخارم

پیوسته می کنم کار
با ذوق و شوق بسیار
شرم آیدم پستی
نبود هنر به من عار

1387,01,29 ساعت 9:51 PM

نوروز در هزارستان
نویسنده: حفیظ ‌ا... شریعتی (سحر)



نوروز واژه‌ای است مرکب از دو جزء که روی هم به معنای روز نوین است و بر نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه که آفتاب به برج حمل انتقال می‌‌‌یابد گذارده می‌شود. اصل پهلوی این واژه نوک روچ یا نوک روز بوده است.
بیرونی بزرگ در تعریف نوروز نقل می‌کند «نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند، زیرا که پیشانی سال نو است و آنچه از پس اوست از این پنج روز همه جشن‌هاست...»


 

در حقیقت نوروز آخرین گاهنبار سالگرد آفرینش انسان است، که پنج روز آخر سال یعنی پنج روز کبیسه را در بر می‌گیرد. بهترین و زیبا‌ترین مورد، مورد آفرینش است و سالگرد این پنج روز پایانی سال که دوازده ماه سی روزه را در پشت دارد، مدخلی بر نوروز است.
به نظر می‌آید شش جشن گاهنبارها که بر پایی آنها در این زرتشتی تکلیف دینی الزام آور بوده است همراه با هفتمین جشن از نوروز نام داشتن و خبر سال تازه را به همراه داشت زرتشت به دین خود اختصاص داده بود زیرا نوروز مجموعه‌ای جشن‌های هفتگانه را که به آموزه‌های بنیادی او درباره هفت امشاسپند بزرگ و آفرینش هفتگانه پیوند داشت را شامل می‌شود. اما نوروز همواره با طبیعت همراه بوده است، چنانچه بزرگان ادبی ما همواره از آن یاد کرده اند:
منوچهری:
آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز
کامگارا کارگیتی تازه از سرگیر باز
مولوی:
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یارما
از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ما
حافظ:
خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟
بیدل:
آتش رنگی که دارد این چمن بی دودنیست
آب می گردد به چشم شبنم از بوی بهار
سعدی:
آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار
هرگیاهی که به نوروز نجنبد حطب است 
 
جشن نوروز به عنوان سنت پسندیده و پارینه ملی در تاریخ و فرهنگ  هزاره‌های افغانستان، جایگاه پر ارجی دارد. محال است که با ابراز عصبیت کسانیکه از مبدأ تاریخی و ارزشمندی فرهنگی آن آگاهی ندارند، نوروز از مردم  هزارستان فاصله بگیرد و یا ازحافظه زمان محو شود. واقعیتهای زندگی انسانی و اجتماعی مردمان این سرزمین توأم با استقبال همیشگی شان از فصل بهار به مثابه موسم کشت و کار و غرص نهال ” نوروز “ را همواره گرامی خواهند داشت.
 
در میان هزاره­های افغانستان که در مرکز افغانستان زندگی می­کنند، نوروز چون زندگی، شادی و کارآفرینی را برای کوهستان­های سرد هزارستان به ارمغان می­آورد، جشن بزرگی به شمار می­رود. مردم همانند دیگر مناطق کشور از اواخر زمستان، با خانه تکانی و فراهم آوردن خوراک و پوشاک نوروزی، خود را برای استقبال از نوروز آماده می‌کنند. در روز عید همه لباس­های تازه می­پوشند و به دید و بازدید و زیارت آرام­گاه­های بستگان و بزرگان  می‌روند. میهمانان با شیرینی­های سنتی پذیرایی می­شوند و هر خانه، گندم سبز می­کند.
هزاره­ها پیدایش نوروز را به موجود فراطبیعی به نام «آجیزک» یا آجیگگ نسبت می­دهند. آجیزک، یا آجیگگ پیرزنی زشت­چهره است و به باور آنان، اگر در مدت چهل روز پس از نوروز - همان دوره میله ارغوان - باران بیاید، سالی پرباران پیش رو خواهد بود. آنان می­گویند باران نشانه آن است که آجیزک، موی خود را شست­وشو می­دهد.
هزاره­ها شب پیش از روز عید نیز حلوای سمنک می­پزند و میان همسایگان تقسیم می­کنند. هم­چنین پس از برافروختن پلته (فتیله؛ تارهای پنبه) که به روغن آغشته است، برگرد آن به نیایش می­پردازند. قرآن­خوانی و نذر کردن برای شادی روح درگذشتگان از دیگر آیین هزاره­هاست. مردم بامیان‌ در میدان مقابل سرخ­بت و خنگ­بت (بت­های معروف بودا که به دست گروهک فاشیستی طالبان ویران شدند) گرد می­آیند. سپس شهر باستانی غلغله یا بند امیر می­روند. در سایر مناطق هزارستان نیز به گرمی،گرامی داشته می‌شود.

1387,01,29 ساعت 11:00 AM

لالک‌ها، نغمه‌های دختران هزاره‌های افغانستان
دکتر حفیظ‌ا... شریعتی (سحر)

 

 

لالگ‌ها،
 نغمه‌های دختران هزاره‌های افغانستان

لالگ‌ها گونه‌ای از دو بیتی‌اند که سراینده آن دختران هزاره‌های افغانستان است. این دختران اندوه‌ها و آرمان‌های خویش را با این دو بیتی‌ها بیان می‌دارند. از این رو، این دو بیتی‌ها سراینده‌های خاصی ندارند، سرایندگان آن دختران گمنام هزاره‌اند که ابزاری جز دو بیتی (لالگ)‌ ها برای ابراز احساسات و عواطف پاک و بی‌آلایش شان ندارند. آفرینندۀ لالگ‌ها هر دختر هزاره‌ای می‌تواند باشد که سختی‌ها و مرارت‌های روزگار آنان را وادار به سرایش لالگ‌ها کرده‌اند. لالگ‌ها از نظر تاریخ سرایش نا معلوم‌اند. ولی در طی گذر زمان از َنسلی به نسل دیگر منتقل شده‌اند. البته این سرایش متوقف نشده و هر زمان می‌تواند سروده شود. دختران هزاره این دو بیتی‌ها را بیشتر در شبهای مهتابی و در زیر نور ماه به صورت جمعی یا فردی می‌خوانند. به ویژه در شب چهاردهم از ماه که قرص مهتاب رخ بر کشیده باشد، در این شب دختران ماه گون هزاره بر بام می‌شوند و آینده‌ای مه سانشان را با چارده فال؛ فال می‌گیرند.

 نام این گونه‌ای از دوبیتی‌ها از واژه لالگ (لاله) پهلوی گرفته شده است که با افتادن (گ) و اضافه شدن (ه) که در گشتار زبان پهلوی به فارسی دری هنجار پذیرفته است، نمونه دیگر آن نامگ و خانگ پهلوی است که در زیر گشتار خویش به روی گشتار فارسی دری خانه و نامه شده‌اند. نزدیگ‌ترین سبب گرایش به این گونه شفایی ادبی سر زدن لالگ‌ها در فصل بهار است. دختران پاک و بی‌آلایش هزاره با دمیدن لالگ‌ها ناله‌ای از سر درد و مرارت روزگار سر می‌دهند و دوبیتی‌های لالگ را در وصف حال خویش می‌سرایند.
مادر نگارنده: به این باور است که لالگ نام دختری بوده که دست جفاکار روزگار او را از یار و دیارش جدا کرده بود. او در فراق جای و خانواده اش دوبیتی‌های سروده بود که درد دل گونه‌ای با لاله‌های وحشی زیبای دشت بوده است، و در بیشتر این دوبیتی‌ها نام لالگ ذکر شده است. این گونه‌ای از دوبیتی‌ها پسین‌ها به لالگ معروف شده است. ازین رو، شاید بتوان گفت که نخستین  سراینده‌ای لالگ‌ها حضرت حوا مادر انسان بوده، که در فراق بهشت و لاله‌های زیبای آن این گونه دوبیتی‌ها را سروده است. به هر روی، در برخی از این لالگ‌ها به نام لالگ اشاره شده و در برخی دیگر نه، اما از نظر مضمون یگانه‌اند. این دوبیتی‌ها تنها صدای محزون دختران هزاره‌اند که در میان هیاهوی دنیای مردانه و مدرن امروز گم شده‌اند
موسیقی لالگ‌ها مناسبتی با مضامین شاد و ضربی ندارد. بیان آرام و نرم هجا‌ها نشان از غم نهان  و دیرینه‌ای در لالگ‌ها دارند. این نغمه‌های دخترانه را از نظر مضمون و محتوا می‌توان دوگونه دسته‌بندی کرد.
الف: ذوق شاعرانه‌ای دختران هزاره که به میزان وسعت نگاه خویش از پدیده‌های بیرونی و القای احساسات و اندیشه درونی بهره گرفته و سود جسته‌اند، که این یافته‌ها و در یافته به طور نمونه چنین‌اند: نابرابری اجتماعی و تاریخی، عشق، هجران خانوادگی، دوری از یار و دیار و دوستان هم سن و سال که دیگر نیستند و گرفتار سر نوشت شده‌اند.
ب: عناصر طبیعی و احساسات درونی در قبال آن، مانند: روح دشت و دامنه‌های سبز و زیبای هزارستان و یا کوه‌ها و دره‌های مقبولی که جریان رودخانه‌ها ترانه سرای آنان اند. این روح بی‌مانند در ژرفای وجود دختران هزاره جریان دارد و با روح بی‌مانند و ماندگار لالگ‌ها عجین شده‌اند. دختران هزاره بی‌برگرد وسعت روح بی‌مانند دشت و لاخ‌های سخره و ستیخ شامخ کوه و گیاهان و جانوران را با جریان گستره‌ای اسطوره‌های بی‌مانند هزاره‌ها، در لالگ‌ها به خدمت گرفته‌اند. لذا آسمان، خورشید، ماه و ستارگان پیام‌‌آوران این اشعارند. پرندگان که از روی سر آنان می‌گذرند قاصدان هستند که از دوستان شوی کرده آنان خبر می‌آورند. این عناصر طبیعی و خیال‌بندی‌های شاعرانه و عاطفه سرشار باعث ماندگاری لالگ‌ها شده‌اند، که آواز آن پس از قرن‌ها شنیده می‌شود. با این نگاه، این لالگ‌ها از نظر تاریخی و اجتماعی اهمیت بسیار دارند، زیرا که این دوبیتی‌ها بیان آلام و رنج‌های اجتماعی دخترانی‌اند که با آن در صدد کاهش درد‌ها و آرامش روحی و روانی خویش بوده‌اند.
به دیگر سخن لالگ‌ها پاره‌های دل دردمند دختران تنهای هزاره‌اند که دمی‌دور از دید اغیار به سادگی و پاکی موییده شده و با آن‌ها درمانی برای آلام‌های کهن خویش جسته‌اند. این ترانه‌های محزون، مصایب عمومی و اجتماعی‌اند که همگام با ملودی طبیعت و نغمه دشت در بیکران تاریخ فریاد کشیده شده‌اند. از طرف دیگر لالگ‌ها تنها ابزاری بوده‌اند که دختران هزاره در سایه هنر آن از عشق‌های پنهان و سوزناگ خویش می‌گفته‌اند. اینان با خواندن تکی و یا جمعی لالگ‌ها در پی بیان اظهار عشق خویش می‌شده‌اند و به این وسیله مخالفت طایفه، مادر و پدر را به نرمش و هم‌خوانی فرا می‌خوانده‌اند. زیرا عریان بیان کردن عشق‌های دخترانه در فضای عشیره‌ای مخالفت و محکومیت شدید را بدنبال داشت. لذا آنان با این وسیله از عشق نهان شان گفته‌اند و اینان با این وسیله زیبا به بیان آرزو‌ها شان پرداخته‌اند. و تنها با این وسیله بوده که ناله‌های زیبا و ماندگار لالگ‌ها زاده شده‌اند.
در پایان برای بهتر آشنا شدن با لالگ‌ها نمونه چندی از آن‌ها آورده می‌شود.

 

لالگ‌ها

گل لالگ بودم دَه سرِ رایْ تو
بچِه نامرد بودی ماندم دَه جای تو
بچه نا مرد بودی مردی ندشتی
گل لالگ بودم از مه گذشتی
...........................
درخت شیر بودی شربت ندشتی
بچه بیوه بودی همت ندشتی
گل لالگ بودم ده سر رای تو
مه ده خانه همه عالم ره گشتی
.........................................
خدا قربان دشت و کوهسارت
زمستان و خزا ن و نو بهارت
لالگ‌ها سر زده در کوه و  صحرا
مه قربان گُلای لاله زارت
......................................
لالگ‌ها گل کده بلبل کجایه
شمیم کاکلی سنبل کجایه
نمی‌دانم بهاره یا زمستان
خداوندا دیده کابل کجایه
....................................
گل لالگ وری کمیاب باشی
میان صد گلای ناب باشی
کتاب ده دست میان صد جوانو
دعایی می‌کنم کامیاب باشی
........................................
خداوندا بچه از مو جوان است
به سوی ملک بیگانه روان است
گل لالگ وری پژمرده گشته
نمی‌دانم چرا رنگش خزان است
.........................................
بهار آمد گل و سبزه دمیده
گل لالگ ز هر سو قد کشیده
نمی‌دانم چرا رنگم پریده
کالایْ مَه تر شده از آب دیده
..........................................
شب تاریکه ابرا پاره پاره
دیی ملکا همیشه شاو مو تاره
گل لالگ بودم پژمرده گشتم
خداوندا بِدی عمری دوباره
......................................
الا ای آسمان نا مهربانی
بردی از مه امی عمری جوانی
گل لالگ بودم ده کوه و صحرا
گرفتی صبح روز زندگانی
.......................................
خداوندا شنو فریاد موره
به حق مرتضی کن یاد موره
گل لالگ وری لالوان می‌گردم
کنو شاد این دل ناشاد موره
.....................................
به بامیان می‌روی ای سو نگا کو
سخی جان می‌روی موره دعا کو
گل لالگ وری ماندم ده جای تو
روزای خوب و بد موره سوا کو

 

1387,01,29 ساعت 07:48 AM

خوشا آنان که با عزت ز گیتی
بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار
شهادت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که از پیمانه ی دوست
شراب عشق نوشیدند و رفتند

زندگینامه شهید وحدت ملی کشور، استاد عبدالعلی مزاری

زندگینامه مزاری، زندگینامهء یک انسان اسطورهء این سر زمین است که از خاکستر فقر و سیاه روزی مردمش بر خاست و با خون و خطر روز گارش آویخت و سر انجام، با انتخاب مرگ گلگون، همرنگ لاله های بهاری شد و سر خجامه و چاک چاک به ندای "ارجعی" پروردگار بزر گش لبیک گفت؛ تا خون شود و در شرائین وطن جاری گردد، تا شوری برانگیزد و نام بلندش فریاد سبز انسان بر بستر این سرزمین گردد و تا فریاد عدالت و آزادی شود و جاودانه در حنجرهء زمان بپیچد و همیشه بر زبانها تکرار شود!
مزاری یک دنیا بود و زندگی زنده و شتابنده اش نیز یک دریا که اینک به قدر تشنگی از آن می چشیم و به نسبت توان خویش از آن، توشه بر می گیریم:
***
استاد شهید عبدالعلی مزاری، فرزند شهید حاجی خداداد، در سال 1326 هجری شمسی، در قریه نانوایی چهار کنت از توابع ولایت بلخ باستان؛ در یک خانواده متدین و زراعت پیشه دیده به دنیا گشود. تحصیلات اولیه و ابتدائیه اش را در مدرسه نانوایی تکمیل کرد و در دنیایی از محرومیت و فقر، با درد ها و رنجهای مردمش آشنا شد. در همان مدرسه بود که علامه شهید سید اسماعیل بلخی را ملاقات کرد و از آن به بعد نشست ها و ملاقات های زیادی تا آخرین سال های زندگی شهید بلخی، میان این دو آیینه دار همت ها و هدایت ها، تکرار شد و مزاری بزرگ از روح شوریدهء آن شمس شعرو شمع درد، شعله ها گرفت و شررها آموخت و به توفان و تلاطم پیوست!
دوران عسکری را از سال 1348 الی 1350 در پکتیا؛ تنبیهگاه عسکران سر کش و متمرد، سپری کرد و در این برزخ شکنجه و زجر، روح بزرگش پخته و آبدیده شد، افق های اندیشه و شناختش از تشکیلات دولت و مشکلات ملت، انکشاف یافت و ازژرفای دردها و مصیبت های وطن با خبر گشت!
بعد از دوران عسکری، مجددا به تحصیل پرداخت اما احساس کرد که مدارس محل، دیگر پاسخگوی روح تشنه و روان شیفته و شگفته اش نیست و ناچار خود را از آغوش یار و دیار بر کند و دل به دست هجرت داد و در بهار 1351 با اخذ پاسپورت، به نجف اشرف رهسپار شد و بازیارت عتبات عالیات و بررسی اوضاع علمی و سیاسی حوزات عراق، به ایران آمد و با اقامه در قم، تا سال 1355 با جدیت و تلاش، طی پنجسال، دروس سطح حوزه را به پایان رساند!
پس از اتمام تحصیل در حوزه قم، با سفر مجدد به عراق و دیدار با شخصیت های مبارز علمی و سیاسی، به ایران بر گشت و در مرز ایران توسط "ساواک" (سازمان جاسوسی شاهنشاهی ایران) دستگیر و در زندان مورد شکنجه و تعذیب قرار گرفت. چنانچه خود در خاطراتش می گوید: "روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند، به امید اینکه یک آخ بگویم. ولی تا آخر، چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک طلبه افغانی را خرد نتوانند!" بعد از چهار ماه که از شکنجه گاه رهایی یافت وارد مرز شد، با بدن مجروح و لباس پاره پاره به کابل آمد و ضمن دیدار با شخصیت های مبارز کابل، به مزار شریف رفت و کتابخانه یی را تشکیل داد و تا زمان کودتای 7 ثور، در رشد سیاسی و شکوفایی فکری و فرهنگی مردم نقش بزرگی ایفا نمود!
با کودتای 7 ثور در سال 1357 که در داخل زمینه کار و فعالیت باقی نماند، بار دیگر از وطن به سوی نجف هجرت کرد، بعد به سوریه رفت و از آنجا به پاکستان آمد و بالاخره واپس به کشور مراجعت نمود.
آنروزها، اوضاع کابل به شدت اختناق آلود بود، علما و دانشمندان تحت تعقیب و شکنجه قرار داشتند، ناچار به پاکستان بر گشت و به ایران رفت اما روح نا آرامش، بار دیگر او را به سوی وطن کشاند و در اوایل سال 1358 به داخل کشور آمد و در کوهسار جهاد خونبار و پر افتخار وطن، پیشاهنگ مقاومت ملی علیه دشمنان ایمان و آزادی گشت و سر زلف نگار انقلاب را در دست گرفت و دوش به دوش دهها رزمنده مجاهد دیگر، در خط خون و خطر گام نهاد و مردانه ایستاد و به رزم و جهاد پرداخت تا جایی که در یکی از نبرد ها، شانه خود را دیوار سنگر مجاهدان و همرزمان جهادش قرار داد که از اثر فیر مداوم ماشیندار، به شنوایی ایشان آسیب رسید و تا لحظه های شهادتش به یادگار ماند!
سالهای اوایل جهاد، سال های خون و خطر، سالهای آتش و انفجار، سالهای شهادت و جانبازی، سالهای تشنگی و گرسنگی و سالهای سخت مقابله ایمان و آهن بود! و مزاری شهید، قهرمان همهء این داستانها؛ در دفاع از اسلام، از حاکمیت ملی، از تمامیت ارضی کشور و از استقلال وطن، سنگر به سنگر، کوه به کوه و بیشه به بیشه، با دشمنان آزادی و استقلال کشور رزمید و همچون عقاب کهنسال، قله به قله صخره های مقاومت کوهسار صفحات مرکزی و شمال را زیر بال گرفت و به یاران و همرزمان جهادش، استواری و ایستادگی آموخت و برای تحکیم پایه های جهاد و استمرار مقاومت، بارها به خارج از کشور رفت و آمد کرد و مرزهای طولانی را پیاده پیمود و "اعدوا لهم ما استطعتم من قوه" را خصال و امتثال بخشید!
بهار سال 1365 با توجه به اوضاع و شرایط ملی و بین المللی در ارتباط با جهاد و مجاهدین مسلمان افغانی و بر اساس ضرورت ها و مصلحت های سیاسی و اجتماعی مردم و مجاهدین در داخل و خارج کشور، استاد شهید، با درایت و درکی که داشت، اندیشه وحدت ملی را در صفوف جهاد به جریان انداخت و جهت نجات از جنگهای ناجایز داخلی و تمرکز نیروهای متشتت جهادی در صف واحد علیه دشمن اشغالگر، حزب وحدت اسلامی را تاسیس کرد و با یاری و هماهنگی دیگر رهبران و فرماندهان جهادی، کلیه جناحها و جریانها را به آن دعوت کرد و بعد از ماه ها تلاش پیگیر و شنیدن هر گونه توهین تحقیر، بالاخره با اراده متین و آهنینش، به همه مشکلات و ناملایمات غالب شد و حزب وحدت اسلامی را در داخل کشور، با انحلال احزاب جهادی در صفحات مرکزی و شمال، رسما تشکیل داد و در تابستان 1368 در مرکز بامیان میثاق وحدت و برادری را با موفقیت به امضا رساند!
استاد شهید پس از تحکیم پایه های وحدت اسلامی در داخل، زمستان همان سال در راس هیئتی مرکب از سران احزاب شیعی، برای انسجام نیروهای سیاسی و جهادی و ادغام دفاتر احزاب، رهسپار جمهوری اسلامی ایران گشت و ضرورت تشکیل حزب وحدت اسلامی را برای مهاجرین و مسئولین جهاد در خارج از کشور، طی محافل و جلسات مختلف بیان کرد و با جدیت و قاطعیت وصف ناپذیر، دفاتر این حزب را در ایران و پاکستان و چندین کشور دیگر به طور رسمی فعال ساخت و بعنوان یک چهرهء دردمند و دلسوز، در دل مردم جای گرفت و نام آشنایش ورد زبانها گشت و عطر گفته های قاطع و نگاه نافذش، در رواق دلها و دیده های مردمش، زنده تر از نسیم جاری و باقی ماند و خود، دوباره با هزاران خطر و دردسر، از ریگزارهای تفتیده و خشکیدهء جنوب غرب، به بامیان برگشت؛ در حالی که کنگره سراسری حزب در بامیان دایر شده و ایشان را غیابا به دبیرکلی حزب وحدت اسلامی افغانستان برگزیده بود!
استاد شهید با استقرار در بامیان، تشکیلات حزب وحدت اسلامی را روز به روز جان داد، حیات و حرکت بخشید، در سطح جهان به رسمیت و شهرت رساند، برای آینده کشور، پلانهای زنده و سازنده طرح کرد و بامیان را در محراق توجهات جهان قرار داد؛ تا جائی که زمینه تفاهم جنرالهای ناراضی رژیم نجیب را از بامیان تدارک دید و با مسئولان و جنرالان شمال، به تفاهم رسید که در نتیجه اردوی صفحات شمال کشور به مجاهدین پیوست و زمینه سقوط حکومت کمونیستی فراهم شد و رفته رفته در 8 ثور، دولت مجاهدین در کابل استقرار یافت.
با پیروزی جهاد و ورود مجاهدین به کابل، مزاری شهید نیز از بامیان باستان به مزار شریف و از آنجا به کابل آمد و با استقبال بینظیر تاریخی مردم و مقامات ملی و جهادی، در پایتخت کشور استقرار یافت؛ تا محرومیت تاریخی مردم مجاهدش را با حضور در حوزهء حاکمیت و ظهور در مرکز تصمیم گیری کشور، جبران کند و میزان سهم گیری حزب وحدت اسلامی را در پیروزی جهاد و سازندگی سرزمینش به نمایش بگذارد. ولی افسوس که این حضور و ظهور، با پشتوانه قاطعانه و عاشقانه مردم متحد و یکپارچه کابل، حسادت ها و عصبیت ها را بر انگیخت و دشمنان وحدت ملی کشور از داخل و خارج، طرح و توطئه حذف و نفیش را ریختند و طی سه سال اقامتش در کابل، لحظه یی او را آرام نگذاشتند و با تحمیل بیش از 27 جنگ خونین و ویرانگر، تمام فرصت ها را از وی گرفتند و تمام توان و امکانش را به دفاع و درمان و خون و زخم و مرگ و ماتم و مصیبت مردم بیدفاعش به مصرف رساندند!
کارنامه درخشان سه سال اقامتش در کابل و مقاومت قهرمانانه اش در دفاع از آستان غرور و شرف مردم بزرگ و با وفایش، او را رهبر، پدر و پیشوای دلسوز و بادرایتی در دل مردمش جای داد که پیر و جوان، زن و مرد و کودک و بزرگ با جان و جوان، بر پای آرمانش ایستادند و از پاره های گوشت و تکه های استخوان خویش سنگر ساختند و به حمایتش پرداختند؛ اینکه مزاری، چه سر اعظمی در نهاد خویش نهان داشت که مردم فقیر و بینوایش، به دور از غم نان و فکر جان و شهادت جوان، ردای کهنه و دستار ژنده اش را بر تخت و تاج دیگران ترجیح دادند و وفای پردرد و رنجش را بر عطای پر گل و گنج بیگانگان برگزیدند و تا آخر رهایش نکردند و تنهایش نگذاشتند؛ یک شگفتی مطلق است که تا هنوز نه دوستانش درک کرده اند و نه دشمنانش، کشف ! این یک استثنا است که آن مظلومیت متهور و متبلور، سه سال همچون نگین در حلقهء کوههای آتش فشان کابل، زیر بارش میلیونها گلولهء خفیف و ثقیل ایستاد و ایستاد و یک کلام به عقب برنگشت و یک گام به نقض وحدت ملی کشور نگفت و یک پیام به نفع خود وضرر دیگران صادر نکرد! آنچه تا جایی مدعای محبوبیت مزاری درمیان مردمش می تواند قلمداد شود، همان آراستگی گفتار و کردار مزاری، در ایستادگی بر پای وحدت ملی وطن و تأمین منافع مردم هم میهن بود که بارها و بارها جانش راهم وقف این راه وآرمان نموده بود و سر انجام در همین راستا، جهت مذاکره با جنایتکاران طالب که آنروزها در هیئت ملا یک با قرآن خدا به سراغ خلق خدا پیش می آمدند، با انگشت شماری از یاران و فرماندهان روزهای خطر و ضررش همچون شهید ابوذر غزنوی، ابراهیمی بهسودی، سید علی علوی مزاری، جانمحمد ترکمنی، و... رهسپار چهار آسیاب شد که طالبان تروریست فرصت طلب، بر خلاف رسم انسانیت و فرهنگ دیرینه و پر پیشنهء افغانیت؛ با اشاره باداران برون مرزی خویش، او ویاران باوفایش را به اسارت گرفتند و در 22 حوت 1373 در بد ترین شکنجه ها، وحشیانه و عجولانه به شهادت رساندند وآنگاه باهراس از عواقب آن، برای توجیه روسیاهی این عمل ننگین و شرم آور، پیکرهای پاک و پاره پارهء آنها را در هلیکوپتری گذاشتند و در نزدیکی های غزنی با صحنه سازی و فریبکاری، بر زمین خواباندند وشهید مزاری و یارانش را به درگیری در درون هلیکوپتر، متهم کردند!
به هر حال، مزاری، در 22 حوت 1373 شهید شد و به جاودانگی ها پیوست! پلنگ پیر و پر غرور پامیر جهاد و مقاومت میهن، در کمینگاه حیله و نیرنگ غداران و تبهکاران، با دست و پای بسته تیرباران شد! عقاب کبیر و کهنسال قله های سرکش بابا و بلخ، از دوش آسمان افتاد، سیمرغ شد و با بال خونین و رنگین از عالم خاک به اوج افلاک پر کشید و پنهان گشت! چریک چیره و سالخوردهء کوهسار ستبر ایستادگی و ایثار روزهای مبادای وطن، همچون کوه از پیکرهء جهاد پیروز و دشمن سوز کشور جدا شد و در شط خون سینه به خاک سایید! آیینه دار عشق و وفا، فریاد سبز حق و عدالت ، علمدار باوفای کربلای مقاومت مظلومانهء کابل، مدافع ملیت های مغضوب و اقلیت های محروم مملکت، سمبل غرور و شهامت آتشین مردم، شهید وحدت ملی کشور، دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان، استاد شهید عبدالعلی مزاری؛ به پیشواز چهل و هشتمین بهار عمر شریف و شکوفایش، رنجیده از اغیار زشتخوی زمین، وصل دلدار زیبا رو و پر هیاهوی آسمان را برگزید و با شهادتی که آرزوی دل و زیبندهء روح و شایستهء شخصیت شکوهمند وارجمندش بود، رخشان و خونفشان به خدا پیوست و همچون آفتاب، در افقهای بلند شهادت، کسوف خون گزید و مصداق: "رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه" گشت و به آرزوی دیرینه اش رسید!
پیکر پاک و پر عطرش در طولانی ترین تشییع تاریخ، از غزنی تا بهسود، تا بامیان و تا یکاولنگ، صدها کیلومتر، روی دوش مردم داغدار و عزادارش، قریه به قریه از دل دریای بهمن و برف، در شطی از ماتم و الم، پیاده حمل شد و از آنجا به بلخ انتقال یافت و سرانجام به تاریخ 7/1/1374 بعد از چهارده روز از شهادتش، در دنیایی از اشک و اندوه، با حضور ده ها هزار انسان حق طلب و عدالتخواه جهان، در شهر مزار شریف، آغشته با عطر خون و شکفته در ستاره های زخم، در سینهء چاک وطن و میهن محبوبش، دفن شد تا در خاک آن تجزیه شود، با سبزه و گیاه درآمیزد، سرخگل گردد و بهار ذهن و زندگی مردمش را از عطر عشق، از شعر غرور و از شکوه آزادی سرشار کند و با آب و آیینه و آفتاب الفت و آشنایی ببخشد!

1387,01,29 ساعت 07:38 AM

بنازم آزاد مردانی را که آزاد آمدند آزاد زیستند و آزاد رفتند!

قابل توجه خوانندگان عزیز: مقاله زیر از نوشته های محمد عوض نبی زاده یکی از شخصیت روشنفکر و ارزشمند جامعه افغانستان است.

عبدالخالق شهید تجلی ناب محرومیت های ناشی ازاستبداد وانحصاروبرتری جویی خانوادگی وقبیلوی ای بود، که سده های متمادی برگردۀ جامعه افغانستان و بخصوص مردم هزاره خودرا تحمیل نموده وهرگزآمادگی گذار بسوی یک نظام سیاسی متمدن، قانونمند ومردم گرا بربنیاد رأی وخواست اکثریت مردم محروم افغانستان را نداشتند. او فریاد رسای مردمی بود، که تبعیض قومی و محرومیت سیاسی را با گوشت و پوست خود لمس میکرد ، وی با ایثارخون سرخ خویش،. ، شاهد جشن پایمردی وسرافرازی خود و همراهانش بوده است د مردم مبارز ما ازاین دهلیزهای دردناک وتلخ تاریخ با آگاهی گذشت وخواست پاسخی باشد برای درهم شکستن طلسم زورگویان انحصارواستبداد ومقاومتی باشد دربرابرمتجاوزین خونریزدربیداد گاه تجاوزگری.
مولاداد پدر خا لق - دارای تحصیلات خصوصی بود و بزبانهای انگلیسی -آلمانی وروسی تسلط نسبی داشت که در جر یان سفر هایش به همراهی غلام نبی خان چرخی به اروپا میسر شد اندیشه ها وآر مانهایش را بیدار تر سازد واو سر پر شوری سیاسی داشت . عبدالخالق وخانواده اش با بهره گیری از حیات شهری با یک عده دیگر زیر تآثیر نظر یات جنبیش مشروطه خواهان وروشنفکران آزادی خواه قرار گرفت و در یک ساز مان سیاسی به اشتراک دیگر مبارزین ملی وارد مبارزه سیاسی علیه نظام استبدادی ورژیم وابسته به استعمار گردید.خالق شهید این وطنپرست دلیردر یکی از سازمانهای مخفی که شکل مبارزات سری انفرادی را داشت وابسته بود واین نو جوان انقلابی هزاره در همه جا - در مکتب وخانه با سیاست وافراد سیاسی ارتباط برقرار کرده بوداو از معلمین شریف خود – محمد عظیم خان معلم ومحمد ایوب خان معاون مکتب نجات در سهای سیاسی زمان خود را در یافت میداشت ودر باره آینده وطنش بیشتر فکر میکرد
عبد الخالق شهید فر زند مولا داد در سال 1295 شمسی به دنیا آمد . پدرش عبدالخالق هزاره را شامل مکتب نجات ساخت و در تر بیت خالق توجه زیادی مبذول میکر د. عبدالخالق یک جوان جدی – محکم – گرمجوش و تا حدی عصبی مزاج و دارای صفات مردانه و جوانی بودخوش اندام – بلند قد- فوتبالیست توانا ودر ژیمناستیک بی نظیر-عبدالخالق تمام زنده گیش رابه سیاست وقف کرد وبصورت یک انقلابی حر فوی بوجود آمد. توجه بیش از حد مولاداد بالای خالق وی را قادر ساخت تا راه صد ساله را در یک شب طی نماید توجه زیاد پدرش - خالق را بیک مبارز بی باک ضد استبداد مبدل کرد. خالق هزاره فرزند فقرومحرو میت – وارث رنج های بیکران مردم خود بود او فولادی بود که در کوره فقر ورنج توان فر سای پدر ومادرش آبدیده تر میشد. ومشعل مبارزه را درفش وار فرا راه زنده گی خود برافراشت وبرافروخت وی باری تصمیم میگیرد که در مراسم یک تهداب گذاری در بالا حصار ماموریت خود را انجام بدهد ولی توفیق نمی آورد.او در جشن ماه سنبله نیز می خواست قصد خودرا عملی کند ولی باز هم این فرصت را بدست نیاورد تا آنکه روز 16 – ماه عقرب - سال -- 1312شمسی که دراین روز نادر خان انعامات مکاتب و تورنمنت خزانی را به مستحقین آن توزیع میکرد. بیرق ارگ پایین شد ونادر به باغ دلکشا قدم گداشت . سلامی گرفته شد ومیز انعامات را معاینه کرد وبعد آ بسو ی صفی که عبدالخالق ایستاده بود آمد. خالق یک قدم پیش آمد ودر کمال آرامش گلوله راشلیک کرد ودر گلوله های دوم وسوم نادر فقط یک تکان خورد ونقش زمین شد خالق به مرام خود رسید . ویکی از مستبدین ودست نشانده انگلیس را از بین برد و فرار نکرد و به شاه محمود اطلاع دادند و خالق گر فتار گردید. . روشنفکران ونیروهای ضدا ستبداد و بی عدالتی این روز را بیاد خالق شهید- قهرمان ملی کشور گرامی میدارندو بروح آن شهید بزرگوار یاران با وفایش درود واحترام فراوان ابراز میدارند..گفته میشود بعد ازکشته شدن نادر حکومت میخواست تمام شاگردان آن مکتب را تیر باران کند ولی در اثر مشوره بعضی از ارکان حکومت سر انجام به شاه محمود گفته شد چون قاتل و همدستانش گرفتار شده اند دیگر شاگردان باید رها شوند.
بالاخره بعد از ظهر چهارم جدی –سال 1312 –شمسی- که سرما سنگ رامی شکست- خالق ومحمود خان متعلم همصنفی ورفیق خالق – مولاداد پدر –خداداد کاکا -قربانعلی یخ آب فروش مامای خالق- ربانی-مصطفی-ولطیف جوانان خاندان چرخی- علی اکبرغند مشر- محمود کارگر مطبعه انیس – میر مسجدی متعلم -محمد زمان متعلم- سید عزیز متعلم – محمد اسحق متعلم - میرزامحمد متعلم- ناشرین نامه ها -محمد ایوب معاون مکتب امانی- محمد عظیم معلم- وبروایتی 21 –تن از اعضای خانواده ومنسوبین خالق بشمول دوتن از پسران خورد کاکایش خدادادبه نام های عبدالله وعبدالرحمن را از دروازه جنوبی ارگ بسوی اعدام گاه بردند. قبل از به دار کشیدن اعضای بدن خالق هزاره را قطعه فطعه که به دار آویختن نر سید خا لق قبل از شهادت 17 – 18 – سال داشت . وهمچنین حفیظه خواهر خورد سالش نیز در زندان از میان رفت.
عبدالخالق شهید با وجود آن که شکنجه های طاقت فرسا را تحمل میکرد هیچ یک از رفقای خود را افشا ء نکرد- محمد اسحق یکی ازرفقای خالق که سخت مجروح بود با تآ ثر وهیجان شدید به خالق گفت : - ای رفیق نا جوان چرا بمن ودیگر رفقایت اعتماد نکردی وعزم خودرا پنهان کردی ؟و اگر این طور نمی کردی حال ازین حکومت یک نفر هم زنده نمی بود .سخن آخر را بتو گفتم خدا حا فظ . خالق جواب داد راست میگوئی احتیاط من بی جا بود – از تو عفو می خواهم . بدین ترتیب اقدام عبدالخالق ورفقایش یک عمل آ گا هانه ملی وسیاسی علیه دشمنان وطن ومردم بخاطر دفاع از عدالت وآزادی بود که برای رهائی مردم بخون تپیده ای کشورجام افتخار آفرین شهادت را نوشیدند.
سید حسن رشاد درمقاله ء - دو یاد و دو خاطره - مینویسد که :- روز 16 عقرب سال 1312 خورشیدی نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شد و آن گونه که می دانیم ده ها تن را بدین بهانه به زندان افگندند و کشتند و مرحوم غبار به شمول عبدالخالق وخانواده اش نام شانزده تن را ذکر میکند که قربانی این ماجرا شدند که محمود خان معاون عبدالخالق وکاکایش علی اکبر خان غندمشر نیز از اعدام شدگان بودند.علی اکبر خان در ترکیه آموزش نظامی دیده بود و با پدر این جانب سید احمد غندمشر دوست دوران تحصیل در ترکیه بود و در بازگست نیزدو همکار و رفیق صمیمی بودندکه از ترکیه به قصد خدمت در دولت امانی به و طن برگشتند و در رکاب شاه امان الله به خدمت پرداختند.پدرم همواره از وطن دوستی و رشادت و آ زادی خواهی علی اکبر خان حکایتها میکرد و از ارتباط و معاشرت وی با مشروطه خواهان سخن میزد.با دریغ که پس از تسلط حبیب الله کلکانی آن دو که در قندهار ودر رکاب شاه امان الله بودند توسط مهردل خان والی و قوماندان وقت دستگیر و زندانی شدندو روزی که در مجمع اهالی قندهار قراربود که مهر دل خان برای آنان تعیین جزا نماید و حکم اعدام صادر کند از قضا مردی از بزرگان توپخانۀ قندهار خطاب به مهردل خان گفت: «این سید نوۀ میر آقا معروف به «جیتن» است که در جنگ دوم با انگلیسان شهید شد ومرقدش زیارتگاه خاص و عام است». آنگاه مهردل خان مارا رهاکرد و حتی پیشنهاد همکاری کرد که من نپذیرفتم و هردو به کابل آمدیم و دوستی من و علی اکبرخان ادامه داشت و لی پس از مدتی دریافتم که دوستم از من فاصله میگیردو هنگامی هم که علت را پرسیدم گفت که تو متکفل زندگی چهل انسانی و خوب است که متوجه همین وظایف خودباشی. هنگامی که خواستم رابطۀ این وظایف را با دوری گزیدن او بدانم گفت:« در خانه اگر کس است ؛ یک حرف بسست». راستی هم در آن سالها پدرم جز زنده گی خانوادۀ خودش متکفل زندگی فامیل برادر بزرگش بود که از جهان رفته بود و همچنان از خانوادۀ برادر کوچکش میرعلی احمد ضیاء که زندانی بود نیز باید سرپرستی میکرد..
پدرم میگفت چند ماه به قتل نادر شاه مانده بود که تصمیم گرفتم از دوست دیرینم علی اکبرخان در خانه اش واقع در ده افغانان کابل دیدار کنم که در مسیر راه محمودخان برادر کوچکش را دیدم و چون از قصد من آگاه شد بدون موجب به ناسزاگویی و دشنام آغاز کرد و این عمل موجب شد که از رفتن به خانۀ شان منصرف شوم ولی چند شب پس از این ماجرا در یکی ازکوچه های چنداول کسی در تاریکی شب خود را به پاهای من انداخت و پیوسته عذرخواهی می کرد و چون اورا از زمین بلند کردم دیدم همان محمود خان جوانمرد است که از رویداد آن روز عذرخواهی میکند و باز اصرار دارد که از رفتن به خانۀاو و برادر بزرگش اجتناب کنم و تأکید میکردکه این مطلب را چون رازی نزد خودنگه دارم به یقین در آینده او را ستایش خواهم کردو در حق وی دعای خیر خواهم نمود. پدرم میگفت بعدها دانستم که علی اکبر خان در حادثۀ قتل نادر شاه نقش اساسی داشته است و نمیخواسته که ما بی موجب آسیب پذیر شویم .
خاطرۀ دوم پدرم باز هم برمیگشت به همان روز شانزدهم عقرب یعنی روز کشته شدن نادر شاه به دست عبدالخالق.پدرم حکایت میکرد که ساعت 11 قبل از ظهر آن روز نادر شاه در مکتب احضاریه که بعد ها لیسۀ عسکری نام گرفت برای توزیع شهادتنامه های شاگردان آمده بود . در آن روزگار من قوماندان مکتب احضاریه بودم پس از قبول مراسم قطعه و احترام منسوبان مکتب خود را به او معرفی کرد ه گفتم :من سید احمدغندمشر چنداولی قوماندان مکتب احضاریه؟ نادر خان با ناراحتی و خشم خطاب به من گفت :«خوب شد ترا دیدم من از همه چیز اطلاع دارم وشنیده ام که به مرده های بی ارزش گریه میکنی».آنگاه به یاورش سید شریف دستور داد تا نشانها و علایم نظامی شانه های مرا بکند که سید شریف نیز در حضور همه این عمل را به شدت انجام داد و آنگاه نادر به من گفت که تا امر ثانی خانه نشین هستی.
آن روز با ناراحتی به سوی خانه به راه افتادم و درقسمت شهنشاه چنداول عبدالخالق را در حالی که بایسکلش در دستش بود و با میر علی اصغر شعاع گرم صحبت بود دیدم و من هم به جمع شان پیوستم.و عبدالخالق را بسیار شاد و سرحال یافتم. هنگامی که از ما جدا میشد و به سواری بایسکل به سوی قصر دلگشا میرفت به من گفت:ـ آقا صاحب ما امروز مسابقۀ فوتبال داریم و به امید خدا گول های تاریخی خواهم زد.
آن گونه که میدانیم همان روز نادر شاه به دست عبدالخالق کشته شدو شب که آقای شعاع به خانۀ ما آمده بود ؛ آهسته به گوشم گفت:
راستی خالق گول تاریخی زد! این بود دو خاطرۀ تاریخی که از پدرم شنیده بودم و با امانت داری در اندیشۀ بازگویی این دو خاطره افتادم تا ثبت بایگانی تاریخ پرافتخار آزادیخواهان وطن نمایم .
طوریکه:-- در این اواخر ، اثر جدیدی بنام " از خاطراتم " طی چهارصد و هفت صفحه با سایز و دیزاین زیبا از چاپ برآمد و بدسترس علاقه مندان قرار داده شد . اثرمذکور خاطرات جالب ، انتباهی ، عاطفی و درد انگیز آقای خالد صدیق فرزند غلام صدیق خان چرخی وزیر امور خارجه ی دوران سلطنت امانی را تشکیل میدهد. آنانیکه از جریانات تاریخ چندین دهه ی اخیر کشور اطلاع دارند، یقینا میدانند که اعضای خانواده چرخی متاسفانه مورد خشم و غدر نادر شاه قرار گرفته نه تنها غلام نبی خان چرخی و غلام جیلانی خان چرخی و عده ی دیگر از جوانان آنها مانند غلام ربانی ، غلام مصطفی ، عبدالطیف و امثالهم را به دم برچه ای تفنگ و پای چوبه ی دار فرستاد شدند ، بلکه زنان و دختران وحتا کودکان معصوم آنان به زندان های مخوف استبداد سپرد ه شد ند و سالیان متمادی را در بند و زنجیر سپری نمودند . خالد صدیق نویسنده ای خاطرات ، در سن شش ساله گی ، یعنی در دوره ی کودکی و در عالم بیگناهی و معصومیت به چنگ اسارت و جفای نادر و برادران وی در افتاد و در سلولهای زندان به جوانی رسید . آقای خالد صدیق در عین حالیکه خاطرات دوران طولانی زندانش را با نگارشی ساده و بیانی عاری از تکلف تقدیم خواننده اش مینماید ، سیاست ستم سالارانه واعمال ضد ملی و ضد بشری رژیم نادری و اخلاف او را بهمان ساده گی پیش چشم اهل زمان میگذارد تا در اطراف آن همه جریانات نا هنجار، آموزش لازم و قضاوت عادلانه صورت گیرد . آنچه را خواننده ی جست و جو گر میتواند از لابلای خاطرات آقای خالد صدیق دریابد ، معلومات موثق پیرامون چگونه گی وضع و حال نا بسامان خانواده ی بزرگ چرخی پس از سقوط امارت کوتاه مدت حبیب الله کلکانی و حاکمیت خانواده ی نادرشاه و همچنان ، اسمای مکمل شهدا ، زنده مانده ها و زندان دیده های این خانواده توام با یکسلسله عکس های نایاب میباشد که بذات خودش جالب ، دیدنی و مورد نیاز محققین و مورخین ما خواهد بود .
ارایه ی لیست اسامی زندانیان زنانه و مردانه ی این خانواده و نیز اسمای آنعده از زندانیان سیاسی که در بخشهای مختلف زندان د همزنگ اسیر بودند ، اقدام بجایی است که هم موجب سهولت در کار مورخین و محققین خواهد بود و هم حق آ